مهمون بی موقع

دیشب توی اوج خستگی خواهری زنگ زد با شوهرش شام بیان خونمون

خیلی جونم زیاده توی 2 روز فقط20دقیقه خوابیده بودم

زنگ زدم رستوران نه سوپ داشت نه قورمه سبزی نه حتی ماکارونی فقط کوفته داشت اونم تابلو بود که خودم درست نکردم.

تصمیم گرفتم ماکرونی درست کردم

سر سفره گفتم به به چه خان کدبانویی دست مامانت دردنکنه با این دختر گلش

یهو همه نگام کردن

که چه اخر غذا تشکر می کنن

من خودم هروقت لقمه اول میخورم میگم اوووووووم چه آشپزماهری کلی تعریف و تمجید

خب خانم خونه انرژی می گیره دیگه

انقدر خسته بودم همه داشتن حرف میزدن و بحث خوش گذشتن مسافرت بودش من روی مبل سرم روی دوش همسری خوابیدم

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید